تبليغاتX
شاینا نفس مامان وبابا

شاینا نفس مامان وبابا
 
قالب وبلاگ

 

مادر ای پرواز نرم قاصدک

مادر ای معنای عشق شاپرک

ای تمام ناله هایت بی صدا

مادر ای زیباترین شعر خدا

روزت مبارک

روز مادر برهمه مادران مهربون ودوست داشتنی مبارک.

از همین جا روزمادر رو به مادر و مادر شوهر مهربونم تبریک میگم.

همچنین به شما دوستهای گلم  امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

دیروز شاینا رو بردم خانه ستارگان حدود یک ساعتی بازی کرد بعد با هم برگشتیم خونه و کیک درست کردیم این روزها حسابی به کیک درست کردن علاقه مند شده چون باید یه جوری منو اذیت کنه دیگه

ای کاش یه خورده هم ازش میخورد فقط دوست داره همزنو بگیره دستشو هم بزنه

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

الان هم که  شاینا گلی گرفته خوابیده منم فرصت کردم بشینم اینجا رو آپ کنم بعداز ظهر هم که بابا شهاب اومد خونه با هم بریم خونه آقاجون واسه تبریک روز مادر به مامان جون

 

 

 

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:34 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

چند وقت پیش با آقاجون و مامان جون عمه شهره و شیما رفتیم عروسی نوه عمه بابا شهاب یه عروسی خلوت بود فقط فامیلای درجه یک رو دعوت کرده بودن البته خیلی هم خلوت نبود از اونجایی که توی فامیل ما عروسی زیر ۵۰۰ نفر وجود نداره واسه همین به نظر خلوت میومد

شاینا با وجود اینکه درست و حسابی بلد نیست برقصه اما عجیب توی عروسی دوست داره که برقصه

همش در حال کشیدن من به سمت وسط جشن واسه رقصیدن بود که آخر سر عمه شهره رو مجبور کرد که ببرش تا برقصه

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

از وقتی که شاینا عینکی شده به هیچ عنوان نمیزارم بشینه پای کامپیوتر واسه همین خودم هم

 نمیشینم البته خیلی به خودم فشار میاد که نشینم اما خوب باید تحمل کنم تا ببینم چشماش بهتر میشه یا نه دلم هم خیلی واسش میسوزه هر روز که از خواب پا میشه بهم التماس میکنه مامان

 کامپیوترو روشن کن من عینک میزنم اما سریع سرشو گرم میکنم تا یادش بره که خدارو شکر یادش هم رفته بعداز ظهر ها هم هرروز با موتورش که یه موتور کوچولو و معمولیه وشاینا از ماشین شارژی و موتور شارژیش خیلی بیشتر دوستش داره میریم توی کوچه بازی میکنه چون خیابونمون بن بسته خیالم از سرعت رفتن ماشینا راحته واسه همین میزارم که راحت واسه خودش بازی کنه دوتا بچه همسایه

 هم داریم البته مدرسه میرن که میان با شاینا بازی میکنن شاینا بچه های بزرگ رو خیلی دوست داره یه روز مامانشون اومد در خونه گفت بزار شاینا بیاد خونمون با بچه ها بازی کن حوصلش سر میره چرا اینقدر بهش سخت میگری منم از اونجایی که خانومه و همسرش فرهنگی هستن و فوق العاده آدمهای خوبی هستن یه روز کیک درست کردم و شاینا رو با کیک فرستادم خونشون که خانوم خانوما تا ۱۲ شب اونجا بود وبه زور تونستم بیارمش خونه حسابی بهش خوش گذشته بود اینقدر باهم بازی کردن که صداشون توی خونه ما میومد هر نیم ساعتی یه بار میرفتم سراغش که بیارمش اما وروجک خودشو ازم قایم میکرد حالا تا کیک درست میکنم شاینا میگه مامان بده ببرم خونه مصطفی و مهدیه.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

دیروز وقت دکتر داشتم واسه همین شاینا رو بردیم خونه آقاجون خوابوندمش بعد رفتم دکتر وقتی برگشتم

بهش گفتم واسه مامان گریه نکردی گفت نه.

شب عمه شهره یه سالاد الویه خیلی خوشمزه واسه شام درست کرد وهمگی با هم رفتیم پارک شاینا هم از اول تا آخر همش در حال موتور سواری بود و حسابی بهش خوش گذشت

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:35 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

آخر هفته گذشته رفتیم تولد مانیا گلی عشق خاله یه پیراهن خوشگل هم واسش خریدیم که خاله پرستو همون شب واسه تولد تنش کرد.

شاینا تا تونست توی تولد یواشکی من چیبس و پفک خورد

تولدت مبارک عشق خاله

جمعه شب با مامان جون و عمه شهره و عمه شیما رفتیم پارک شاینا تا تونست بازی کرد و آخر سر هم طبق معمول با گریه برگشتیم

چند وقتی بود که متوجه شده بودم شاینا واسه نگاه کردن به صفحه تلووزیون و کامپیوتر خیلی میره جلو

واسه همین شکم برده بود که ممکن چشمش ضعیف شده باشه واسه همین بردمش بینایی سنجی

وهمونطور که حدس میزدم چشم های خانومی ضعیف شده اینقدر اعصابم بهم ریخت که خدا میدونه

از بس از صبح تا شب نشسته پای تماشای سی دی

فردا عینکش آماده میشه که احتمالا حالا یه دردسر هم داریم واسه زدن عینک.

نمیدونم چرا واسه خودم عکسهای شاینا و مانیا باز نمیشن

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:58 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

بازهم نوروز ۱۳۹۱ رو به همه دوستان خوب و مهربونم تبریک میگم امیدوارم امسال سال خوب و پر از سلامتی واسه همه عزیزان باشه.

صبح سال تحویل با هزار مکافات شاینا رو از خواب بیدار کردیم بعد از اینکه سال تحویل شد رفتیم خونه آقاجون تا بعد از ظهر با عمه ها و خاله بابا شهاب و بچه هاش که از بندرعباس اومده بودن روز خوبی رو سپری کردیم دختر خاله های بابا شهاب  دو تا دختر همسن و سال آروین وآرین بودن که شاینا حسابی مشتاق دیدنشون بود آخه سال قبل که اومده بودن شاینا کوچک تر بود و اونا رو فراموش کرده بود اما با توضیحات من حسابی مشتاق شده بود که ببینشون

بعد از ظهر هم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون اینا یه چند روزی رو اونجا موندیم و به عید دیدنی خونه اقوام پرداختیم که حسابی بهمون خوش گذشت یه روز هم به تماشای فوتبال فامیلی که بابا شهاب از چند ماه قبل در تدارکش بود رفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت بازی رفت توی ماهشهر برگزار شد و بازی برگشت اهواز خانمهای فامیل هم تماشاگر بودن شاینا از دیدن بابا شهاب توی زمین بازی حسابی شگفت زده شده بود و همش باباشو صدا میزد.

پنج شنبه گذشته بابا جون اینا اومدن خونمون و تا جمعه اینجا بودن

سیزده بدر رو هم توی اهواز گذروندیم به همرا آقاجون اینا و عمه پروین و عمه شکوفه شاینا با ارمیا حسابی واسمون رقصیدن و ما رو خندوندن

فعلا از عکسهای شاینا با لباس ورزشی توی استادیوم عکسی ندارم چون دوربینمون اشتباهی رفت توی ماشین بابا جون وبا خودشون بردنش اما شانس آوردم که عکسهای شاینا در کنار هفت سین رو قبلا ریخته بودم توی کامپیوتر

شاینا گلی با قیافه خواب آلود در کنار هفت سین

 

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 23:26 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

تبریک زود هنگام مارو پذیرا باشید امیدوارم که امسال سال خوب و پربرکتی واسه همه عزیزان باشه

والبته از همه مهمتر پر از سلامتی

خدای بزرگ امسال همه مریضها رو شفا بده الهی آمین

 

واما بریم سراغ یه اتفاق وحشتناک

چند روز پیش بعد از ظهر رفتیم خونه آقاجون اینا ساعت ۱ شب بود که برگشتیم خونه وقتی وارد خیابون خونمون شدیم متوجه شدیم که خیلی شلوغه ودیدیم بله ماشین آتشنشانی رویروی اپارتمانمون ایستاده اینقدر خیابون شلوغ بود که با ماشین نتونستیم بریم نزدیک واسه همین وسط خیابون پارک کردیم من که دیگه کم مونده بود غش کنم آخه دیدیم که سمت خونه ما سیاه شده شاینا توی بغلم بود بابا شهاب داشت جلوتر راه میرفت همش توی دلم فکر میکردم که خدایا اخه چی ممکنه سوخته باشه

که بابا شهاب میگفت نترس خونه ما نیست طبقه دوم که دودش رسیده به خونه ما خلاصه قلبم داشت

از جاش کنده میشد که رسیدیم نزدیکو دیدیم خونه طبقه دو از سمت اتاق خواب کامل سوخته دودش اومده بود تا بالا

چندتا از همسایه ها رو دیدم که میگفتن خدارو شکر کن که خونه نبودین اخه بچه ها شون وحشت زده شده بودن و گریه میکردنواقعا خدار وهزار مرتبه شکر که نبودیم چون اطمینان دارم که شاینا تا چند ماهی توی ذهنش میموند فردا شب که برگشتیم با خوشحال گفت آتشنشانی نی ( آتشنشانی) رفته

اومدیم بالا که بریم خونه وقتی درو باز کردیم خونه کامل سیاه بود با سرفه های شدید برگشتیم بیرون که همسایه درو وا کرد و گفت بیاین خونه ما بابا شهاب درو پنجره ها رو باز کرد که دود بره بیرون همسایمون که خیلی خیلی هم خونواده خوبی هستن میگفت وقتی جیغ و داد کردن همسرش رفته کمکشون آتیش کم بوده که ظاهرا کپسولو که بهش میگیرن بیشتر میشه چون توی اتاق خواب بوده واصلا اونجا گازکشی نیست همه میگفتن حتما مواد منفجره بوده چون دقیقا شب قبل از چهار شنبه سوری بود 

دوباره برگشتیم خونه آقاجون اینا شبو همونجا موندیم  فردا شبش اومدیم خونمون  اصلا نمیدونستم که باید از کجا شروع کنم اینهمه تمیز کاری کرده بود

خودمو بابا شهاب از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۳:۳۰ یه سره کار کردیم  چون اصلا نمیشد توی خونه راه بریم سرامیکا رو چهار بار تمیز کردم و اصلا فایده نداشت انگار که وسط خونمون کباب درست کرده بودن بقیه همسایه ها هم اوضاعشون همینطوری بود.

خلاصه چهار شنبه سوری توی خونه ما یه روز زودتر برگزار شد آخه یکی نیست بگه که یان مواد چه ربطی به چهرشنبه سوری دارن ما که هیچوقت توی این مراسمهای وحشتناک شرکت نمیکنیم

البته این مدل آدمها باعث شدن که دیگه شرکت نکنیم

اینم یه عکس از خرگوش کوچولو که چند روز پیش با خرگوشهای توی یه مرکز خرید عکس گرفت اما فعلا موفق نشدم واردشون کنم

 

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 4:3 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

بعضی وقتها هم لازمه که همش از خوبیهای شاینا تعریف نکنیم چون ممکنه که در آینده فکر کنه اصلا مامانشو اذیت نکرده

این روزها لجبازیهای شاینا به اوج خودش رسیده که واقعا بعضی وقتها هنگ میکنم و نمیدونم باید چطوری باهاش رفتار کنم چند موردشو مثال میزنم: شبها که میخواد بخوابه اگه بخوام شیشه شیرشو بشورم کلی جیغ میکشه که با ریکا نشورش اگه با ریکا نشستمش دوباره جیغ که چرا با ریکا نشستیش اگه دید که دارم عسل میریزم توش جیغ که چرا عسل ریختی اگه نریختم دوباره جیغ که چرا نریختی 

از صبح که از خواب پا میشه تا شب که دوباره میخواد بخوابه دقیقا ۱۰بار شلوارشو عوض میکنه هر بار هم که ازش میپرسم چرا این کارو کردی میگه کثیف بود که البته خودم فکر میکنم تو این مورد خودم مقصرم چون شاینا رو هم دارم مثل خودم وسواسی میکنم  

خودم هم میدونم که شاینا الان توی سن لجبازی قرار گرفته اما خوب یکمی هم بیش از اندازه داره لج میکنه خانم دکترش همیشه میگه بیش از اندازه دارین به شاینا توجه میکنید حتی اونم متوجه شده که بابا شهاب بیش از اندازه داره شاینا رو لوس میکنه چون توی مطب همش میچسبه به باباش.

اگه بخوام از کاراش بگم فکر کنم تا صبح طول بکشه پس فعلا کافیه

دیروز باباشهاب داشت روزنامه میخرید شاینا سرشو از پنجره ماشین برد بیرون بهش گفت واسه مامانی روزنامه کوچولو بخر فدات بشم الههییییییییی منظور بچم مجله بود منو بابا شهاب کلی بهش خندیدیم آخه خودش هم خیلی خیلی به مجله علاقه داره

چند دقیقه ای طول کشید تا بابا شهاب اومد شاینا گفت مامان اعصابم داره خورد میشه دیگه بابا نیومد

تقریبا دو هفته پیش بود که بابا جون اینا با خاله پرستو و مانیا گلی اومدن خونمون شاینا هم تا تونست وسایلاشو از دست مانیا قایم میکرد که من اصلا این رفتار شاینا رو نمی پسندم

مامان جون یه بلوز و شلوار خونگی وخاله پرستو هم یه بلوز واسه شاینا آورده بودن.

شاینا با لباس مامان جون که با هزار زحمت تونستم ازش عکس بگیرم خانم همش درحال ژست گرفتن بود که این کار رو هم تازگیها یاد گرفته و اصلا نمیزاره یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 

 

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 1:24 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

سلام به همه دوستای گل و مهربونم

هفته گذشته عروسی دختر دختر خالم بود که به اتفاق آقاجون و مامان جون رفتیم ماهشهر خونه باباجون که بریم عروسی البته قبلش تصمیم داشتیم که نریم اما خوب یهو تصمیم عوض شد و مجبور شدیم که بریم. توی تالار به حدی گرم بود که شاینا خیس عرق شده بود وآخر شب که اومدیم بیرون باد سرد میومد با اینکه لباس زیادی کردم تن شاینا اما شب که برگشتیم خونه باباجون شاینا تا ۴ صبح سرفه میکرد. مشخص بود که بازهم آلرژی لعنتی اومده سراغش فرداش که برگشتیم خونه سریع از شربت آلرژیش بهش دادم تا چند روز هم ادامش دادم که طبق معمول هوای خیلی خوبمون خاک شد و این دفعه تب هم به مریضیش اضافه شد دیروز بردمش دکتر که خانم دکتر گفت بازهم آلرژیه و همون داروها رو بهش بده اما شب حدود ساعت ۲ بود که دیدم شاینا کوره آتیش شده شربت استامینوفن و پاشویه اثری  نداشت با اینکه تا به حال واسش شیاف استفاده نکرده بودم اما همیشه خانوم دکتر میگفت توی خونه داشته باش منم همیشه این کارو میکردم اما فکر کنم چند ماه پیش اون رو پرت داده بود چون هرچی دنبالشون گشتم پیداشون نکردم واسه همین ۲نیمه شب بابا شهاب مجبور شد بره ابوذر و تهیه کنه چون به خاطر تب تنفسش هم سریع شده بود توی یه ربعی که بابا شهاب رفت و برگشت یک سال به من گذشت اینقدر گریه کردم و به خدا التماس کرد که یه موقع تشنج نکنه و خدارو شکر با شیاف تبش پایین اومد و از خواب بیدار شد نصف شبی گفت میخوام سی دی عمو پورنگو نگاه کنم منم واسه اینکه جلوی چشمم باشه باهاش موافقت کردم تا ۴ که خوابیدیمالبته چه خوابی تا خود صبح دست من روی کمر شاینا بود که اگه یه موقع خدایی نکرده تب کرد متوجه بشم خداروشکر امروز دیگه تب نداشت و حالش خوب بود نمیدونم این خاک لعنتی کی میخواد دست از سر این بچه های ما برداره هروقت خاک میشه ما همین برنامه ها رو با شاینا داریم.

این روزها خانومی ما مشغول خوندن شده واسش بن بن بن خریدیم وحسابی باهاشون سرگرمه با یه بار گفتن همه رو یاد گرفته حالا هم به جایی رسیده که اون از من میپرسه.

از امروز خونه تکونی رو شروع کردم و حسابی کار دارم که انجام بدم خرید کردن هم که بماند که البته بعد از بهبودیه کامل شاینا واسه همین فکر کنم یه مدت نتونم آپ کنم اگر وقت کردم حتما به شما دوستای گلم هم سر میزنم.

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 2:31 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

این چند روز بارندگی حسابی خوشحالمون کرد یه روز صبح از خواب که بیدار شدیم گفتم شاینا داره بارون میاد میخوای بریم بیرون اونم از خدا خواسته سریع چترشو برداشت و رفتیم توی پارکینگ

حسابی از بارون لذت بردیم.

بیشتر بعد از ظهرهای ما توی خونه گذشت چون بابا شهاب تا ساعت ۸-۹ شب بیرون بود بعدش هم که میومد به خاطر کمردردش نمیشد دوباره ما هم ببریمش بیرون آخه توی پیاده روی کردن اذیت میشه دایی امید و دایی ایمان هم که روزی صد بار به من زنگ میزدن که یه موقع شهابو نبری بازار پیاده روی کنید.

بزار استراحت کنه مخصوصا دایی امید که یه بار این بلا سر خودش اومده بود حسابی نگرانش بود.

دیشب هم آقاجون اینا مهمونمون بودن حسابی بهمون خوش گذشت شاینا هم که این روزها به خاطر اینکه باباشهابو دیده که چند تا آمپول نوش جان کرده رفته توی فاز آمپول زنی و همش به عمه شهره و عمه شیما میگفت بیاین تو اتاقم نی نی ها رو آمپول بزنیم.

 

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 14:25 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

سه شنبه هفته گذشته که تعطیل بود ظهر  هوا ی آفتابی و خوبی بود تصمیم گرفتیم شاینا رو ببریم پارک ساعت ۲ بود که رفتیم شاینا  حسابی بازی کرد این روزها خیلی به سرسره به قول خودش پیچ پیچی علاقه پیدا کرده هر روز هم اگه بره سیر نمیشه.

پنج شنبه و جمعه هم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون یه شب هم مهمان خاله پرستو بودیم رستوران شیرینی رسمی شدنش توی آموزش و پرورش که حسابی بهمون خوش گذشت.

جمعه بعد از ظهر هم برگشتیم و رفتیم خونه آقاجون تا آخر شب اونجا بودیم و آخر هفتمون تکمیل شد و حسابی خوش گذشت.

دیروز رفتیم دکتر آخه بابا شهاب یه کمردرد وحشتناک گرفته روز اول در حدی بود که با کمک خودم نشت توی ماشین تا رفتیم یه مسکن بخریم و برگردیم دیروز هم رفتیم دکترش که ببنیم مشکلش چیه

دکترش بهمون امیدواری داد که فعلا چیز مهمی نیست یه مقدار قرص و آمپول داد که فعلا استفاده میکنه خدا رو شکر کمی بهتر شده

شاینا هم حسابی توی مطب شیطونی کرد و منو خجالت زده کرد

منم همش مجبور بودم ببرمش بیرون اونم تا تونست منو تیغ زدو یه ماشین و قطار و هواپیما خرید البته کوچولو که توی یه بسته بودن یه سه چهار باری رفتیم بیرون و اومدیم تا نوبتمون شد هر بار هم یه چیز میخرید بار بعد هم یه توپتقریبا ۴ ساعت طول کشید تا نوبتمون شد.

راستی یادم رفت بگم یه دفعه هم پازل خرید.

 

 

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 18:36 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]

دیروز 28 دی ماه ششمین سالگرد ازدواجمون بود

آ سمانم انتهایش قلب توست  مهربان این آسمان از آن توست آسمانم هدیه ای از سوی من  تا بدانی قلب من هم یاد توست     بهترین همسر دنیا سالگرد یکی شدنمان مبارک باد.

اینم دست گلی تقدیمی بابا شهاب به من

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اینم یه عکس از نخودیه ما

 

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 16:26 ] [ پریسامامان شاینا ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم
لینک دوستان
امکانات وب
ایران رمان