|
شاینا نفس مامان وبابا |
مادر ای پرواز نرم قاصدک مادر ای معنای عشق شاپرک ای تمام ناله هایت بی صدا مادر ای زیباترین شعر خدا روزت مبارک
روز مادر برهمه مادران مهربون ودوست داشتنی مبارک. از همین جا روزمادر رو به مادر و مادر شوهر مهربونم تبریک میگم. همچنین به شما دوستهای گلم امیدوارم همیشه دلتون شاد باشه.
دیروز شاینا رو بردم خانه ستارگان حدود یک ساعتی بازی کرد بعد با هم برگشتیم خونه ای کاش یه خورده هم ازش میخورد فقط دوست داره همزنو بگیره دستشو هم بزنه
الان هم که شاینا گلی گرفته خوابیده منم فرصت کردم بشینم اینجا رو آپ کنم بعداز ظهر هم که بابا شهاب اومد خونه با هم بریم خونه آقاجون واسه تبریک روز مادر به مامان جون
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:34 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
چند وقت پیش با آقاجون و مامان جون عمه شهره و شیما رفتیم عروسی نوه عمه بابا شهاب شاینا با وجود اینکه درست و حسابی بلد نیست برقصه اما عجیب توی عروسی دوست داره که برقصه همش در حال کشیدن من به سمت وسط جشن واسه رقصیدن بود که آخر سر عمه شهره رو مجبور کرد که ببرش تا برقصه از وقتی که شاینا عینکی شده به هیچ عنوان نمیزارم بشینه پای کامپیوتر واسه همین خودم هم نمیشینم کامپیوترو روشن کن من عینک میزنم اما سریع سرشو گرم میکنم تا یادش بره که خدارو شکر یادش هم رفته بعداز ظهر ها هم هرروز با موتورش که یه موتور کوچولو و معمولیه وشاینا از ماشین شارژی و موتور شارژیش خیلی بیشتر دوستش داره هم داریم البته مدرسه میرن که میان با شاینا بازی میکنن شاینا بچه های بزرگ رو خیلی دوست داره یه روز مامانشون اومد در خونه گفت بزار شاینا بیاد خونمون با بچه ها بازی کن حوصلش سر میره چرا اینقدر بهش سخت میگری
دیروز وقت دکتر داشتم واسه همین شاینا رو بردیم خونه آقاجون خوابوندمش بعد رفتم دکتر وقتی برگشتم بهش گفتم واسه مامان گریه نکردی گفت نه. شب عمه شهره یه سالاد الویه خیلی خوشمزه واسه شام درست کرد
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:35 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
آخر هفته گذشته رفتیم تولد مانیا گلی عشق خاله شاینا تا تونست توی تولد یواشکی من چیبس و پفک خورد تولدت مبارک عشق خاله
جمعه شب با مامان جون و عمه شهره و عمه شیما رفتیم پارک شاینا تا تونست بازی کرد و آخر سر هم طبق معمول با گریه برگشتیم چند وقتی بود که متوجه شده بودم شاینا واسه نگاه کردن به صفحه تلووزیون و کامپیوتر خیلی میره جلو واسه همین شکم برده بود که ممکن چشمش ضعیف شده باشه واسه همین بردمش بینایی سنجی وهمونطور که حدس میزدم چشم های خانومی ضعیف شده اینقدر اعصابم بهم ریخت که خدا میدونه از بس از صبح تا شب نشسته پای تماشای سی دی فردا عینکش آماده میشه که احتمالا حالا یه دردسر هم داریم واسه زدن عینک. نمیدونم چرا واسه خودم عکسهای شاینا و مانیا باز نمیشن [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:58 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
بازهم نوروز ۱۳۹۱ رو به همه دوستان خوب و مهربونم تبریک میگم امیدوارم امسال سال خوب و پر از سلامتی واسه همه عزیزان باشه. صبح سال تحویل با هزار مکافات شاینا رو از خواب بیدار کردیم بعد از ظهر هم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون اینا یه چند روزی رو اونجا موندیم و به عید دیدنی خونه اقوام پرداختیم که حسابی بهمون خوش گذشت پنج شنبه گذشته بابا جون اینا اومدن خونمون و تا جمعه اینجا بودن سیزده بدر رو هم توی اهواز گذروندیم به همرا آقاجون اینا و عمه پروین و عمه شکوفه شاینا با ارمیا حسابی واسمون رقصیدن و ما رو خندوندن فعلا از عکسهای شاینا با لباس ورزشی توی استادیوم عکسی ندارم چون دوربینمون اشتباهی رفت توی ماشین بابا جون وبا خودشون بردنش اما شانس آوردم که عکسهای شاینا در کنار هفت سین رو قبلا ریخته بودم توی کامپیوتر شاینا گلی با قیافه خواب آلود در کنار هفت سین
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 23:26 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
تبریک زود هنگام مارو پذیرا باشید امیدوارم که امسال سال خوب و پربرکتی واسه همه عزیزان باشه والبته از همه مهمتر پر از سلامتی خدای بزرگ امسال همه مریضها رو شفا بده الهی آمین
واما بریم سراغ یه اتفاق وحشتناک چند روز پیش بعد از ظهر رفتیم خونه آقاجون اینا ساعت ۱ شب بود که برگشتیم خونه وقتی وارد خیابون خونمون شدیم متوجه شدیم که خیلی شلوغه ودیدیم بله ماشین آتشنشانی رویروی اپارتمانمون ایستاده که بابا شهاب میگفت نترس خونه ما نیست طبقه دوم که دودش رسیده به خونه ما خلاصه قلبم داشت از جاش کنده میشد که رسیدیم نزدیکو دیدیم خونه طبقه دو از سمت اتاق خواب کامل سوخته دودش اومده بود تا بالا چندتا از همسایه ها رو دیدم که میگفتن خدارو شکر کن که خونه نبودین اخه بچه ها شون وحشت زده شده بودن و گریه میکردن اومدیم بالا که بریم خونه وقتی درو باز کردیم خونه کامل سیاه بود با سرفه های شدید برگشتیم بیرون که همسایه درو وا کرد و گفت بیاین خونه ما بابا شهاب درو پنجره ها رو باز کرد که دود بره بیرون همسایمون که خیلی خیلی هم خونواده خوبی هستن دوباره برگشتیم خونه آقاجون اینا شبو همونجا موندیم فردا شبش اومدیم خونمون اصلا نمیدونستم که باید از کجا شروع کنم اینهمه تمیز کاری کرده بود خودمو بابا شهاب از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۳:۳۰ یه سره کار کردیم چون اصلا نمیشد توی خونه راه بریم سرامیکا رو چهار بار تمیز کردم و اصلا فایده نداشت انگار که وسط خونمون کباب درست کرده بودن بقیه همسایه ها هم اوضاعشون همینطوری بود. خلاصه چهار شنبه سوری توی خونه ما یه روز زودتر برگزار شد آخه یکی نیست بگه که یان مواد چه ربطی به چهرشنبه سوری دارن ما که هیچوقت توی این مراسمهای وحشتناک شرکت نمیکنیم البته این مدل آدمها باعث شدن که دیگه شرکت نکنیم اینم یه عکس از خرگوش کوچولو که چند روز پیش با خرگوشهای توی یه مرکز خرید عکس گرفت اما فعلا موفق نشدم واردشون کنم
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 4:3 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
بعضی وقتها هم لازمه که همش از خوبیهای شاینا تعریف نکنیم چون ممکنه که در آینده فکر کنه اصلا مامانشو اذیت نکرده این روزها لجبازیهای شاینا به اوج خودش رسیده که واقعا بعضی وقتها هنگ میکنم و نمیدونم باید چطوری باهاش رفتار کنم از صبح که از خواب پا میشه تا شب که دوباره میخواد بخوابه دقیقا ۱۰بار شلوارشو عوض میکنه هر بار هم که ازش میپرسم چرا این کارو کردی میگه کثیف بود خودم هم میدونم که شاینا الان توی سن لجبازی قرار گرفته اما خوب یکمی هم بیش از اندازه داره لج میکنه خانم دکترش همیشه میگه بیش از اندازه دارین به شاینا توجه میکنید حتی اونم متوجه شده که بابا شهاب بیش از اندازه داره شاینا رو لوس میکنه اگه بخوام از کاراش بگم فکر کنم تا صبح طول بکشه پس فعلا کافیه دیروز باباشهاب داشت روزنامه میخرید شاینا سرشو از پنجره ماشین برد بیرون بهش گفت واسه مامانی روزنامه کوچولو بخر فدات بشم الههییییییییی منظور بچم مجله بود منو بابا شهاب کلی بهش خندیدیم آخه خودش هم خیلی خیلی به مجله علاقه داره چند دقیقه ای طول کشید تا بابا شهاب اومد شاینا گفت مامان اعصابم داره خورد میشه دیگه بابا نیومد تقریبا دو هفته پیش بود که بابا جون اینا با خاله پرستو و مانیا گلی اومدن خونمون شاینا هم تا تونست وسایلاشو از دست مانیا قایم میکرد که من اصلا این رفتار شاینا رو نمی پسندم مامان جون یه بلوز و شلوار خونگی وخاله پرستو هم یه بلوز واسه شاینا آورده بودن. شاینا با لباس مامان جون که با هزار زحمت تونستم ازش عکس بگیرم خانم همش درحال ژست گرفتن بود که این کار رو هم تازگیها یاد گرفته و اصلا نمیزاره یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 1:24 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
سلام به همه دوستای گل و مهربونم هفته گذشته عروسی دختر دختر خالم بود که به اتفاق آقاجون و مامان جون رفتیم ماهشهر خونه باباجون
این روزها خانومی ما مشغول خوندن شده واسش بن بن بن خریدیم وحسابی باهاشون سرگرمه با یه بار گفتن همه رو یاد گرفته از امروز خونه تکونی رو شروع کردم و حسابی کار دارم که انجام بدم خرید کردن هم که بماند که البته بعد از بهبودیه کامل شاینا واسه همین فکر کنم یه مدت نتونم آپ کنم اگر وقت کردم حتما به شما دوستای گلم هم سر میزنم. [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 2:31 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
این چند روز بارندگی حسابی خوشحالمون کرد یه روز صبح از خواب که بیدار شدیم گفتم شاینا داره بارون میاد میخوای بریم بیرون اونم از خدا خواسته سریع چترشو برداشت و رفتیم توی پارکینگ حسابی از بارون لذت بردیم.
بیشتر بعد از ظهرهای ما توی خونه گذشت چون بابا شهاب تا ساعت ۸-۹ شب بیرون بود بعدش هم که میومد به خاطر کمردردش نمیشد دوباره ما هم ببریمش بیرون آخه توی پیاده روی کردن اذیت میشه دایی امید و دایی ایمان هم که روزی صد بار به من زنگ میزدن که یه موقع شهابو نبری بازار پیاده روی کنید بزار استراحت کنه مخصوصا دایی امید که یه بار این بلا سر خودش اومده بود حسابی نگرانش بود. دیشب هم آقاجون اینا مهمونمون بودن حسابی بهمون خوش گذشت شاینا هم که این روزها به خاطر اینکه باباشهابو دیده که چند تا آمپول نوش جان کرده رفته توی فاز آمپول زنی و همش به عمه شهره و عمه شیما میگفت بیاین تو اتاقم نی نی ها رو آمپول بزنیم.
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 14:25 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
سه شنبه هفته گذشته که تعطیل بود ظهر هوا ی آفتابی و خوبی بود تصمیم گرفتیم شاینا رو ببریم پارک
پنج شنبه و جمعه هم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون یه شب هم مهمان خاله پرستو بودیم رستوران شیرینی رسمی شدنش توی آموزش و پرورش که حسابی بهمون خوش گذشت. جمعه بعد از ظهر هم برگشتیم و رفتیم خونه آقاجون تا آخر شب اونجا بودیم و آخر هفتمون تکمیل شد و حسابی خوش گذشت. دیروز رفتیم دکتر آخه بابا شهاب یه کمردرد وحشتناک گرفته روز اول در حدی بود که با کمک خودم نشت توی ماشین تا رفتیم یه مسکن بخریم و برگردیم دیروز هم رفتیم دکترش که ببنیم مشکلش چیه دکترش بهمون امیدواری داد که فعلا چیز مهمی نیست یه مقدار قرص و آمپول داد که فعلا استفاده میکنه خدا رو شکر کمی بهتر شده شاینا هم حسابی توی مطب شیطونی کرد و منو خجالت زده کرد منم همش مجبور بودم ببرمش بیرون اونم تا تونست منو تیغ زدو یه ماشین و قطار و هواپیما خرید البته کوچولو که توی یه بسته بودن یه سه چهار باری رفتیم بیرون و اومدیم تا نوبتمون شد هر بار هم یه چیز میخرید بار بعد هم یه توپ راستی یادم رفت بگم یه دفعه هم پازل خرید.
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 18:36 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 16:26 ] [ پریسامامان شاینا ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |